قسمت

قسمت این وبلاگ اینه که سالی دوسالی یک نوشته توش بیاد و خلاصخنثی

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظروزچهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸


يک سال بعد

سلام

جالبه از وقتی که پرشین بلاگ بهم ریخته بود وبلاگم را گم کرده بودم.

ولی خب همین الان پیداش کردم می تونم دوباره هویت فردی خودم را پیدا کنم

... دور از انتظار برای جمعی که دیگه به من تعلق ندارند.

می تونی این عکس را حال الان من تلقی کنی . ولی تفسیرت کاملا به این بر می گردد که نیمه پر لیوان را ببینی یا خالی را.

یعنی مسیر من را کدام جهتی ببینی .(به طرف تونل ... یا... از طرف تونل)؟؟؟؟؟

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظروزپنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦


 

سلام.

سال نو مبارک!

همین .سالی یه پیام نه بیشتر و نه کمتر !!

واما هدیه نوروز:

...

   و ماتسقط من ورقه الا یعلمها...

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظروزچهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

عرفه نزدیکه....

*************

فکرش را بکن هرچی را که خراب کرده ای می تونی از نو بسازی....

*************

باور کن منتظرته

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظروزیکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥


 

سلام

می دونم .خودم می دونم ۵ ماهه که اصلا بهت سر نزده ام ولی اشکال نداره. قول می دم خوب بشم.دختر خوبی بشم.

فعلا بای

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظروزدوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥


در باب کتاب

استاد بزرگوارمان می فرمایند:

احمق آن کسی است که کتابی را به کسی بدهد.

 و احمقتر آنکه آن کتاب را برگرداند.

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظروزجمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥


 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظروزدوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

می خواهم عینک ته استکانیم  را از چشم بردارم....

و دیگران با همان چشمی ببینم که با آن مرا نمی بینند.

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظروزدوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥


روز زن

سلام. روز زن مبارکتون باشه

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظروزجمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥


فعلا اين براتون کافيه!

سلام.

می دونم خيلی وقته که پيدام نيست. ببخشيد.

ولی خب اشکال نداره.اين بيت هديه تون.حفظش کنيد:

 

عاشق که شد که يـــار به حالش نظر نکرد

 

ای خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظروزدوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥


مدیریت یک دقیقه ای.

مدیریت یک دقیقه ای.

 

کی امتحان دادیم؟

_ یه قرن پیش.

کی مصاحبه دادیم؟

_ نیم قرن بعدش.

_ ربع قرن بعد هم یه روز صدامون زدند.یعنی ساعت 5/4 بعد از ظهر زنگ زدند که فردا با کپی شناسنامه واصل مدرک و کپی برابر اصلش وخود شناسنامه و 600 تاعکس و700 تا مدرک دیگه از جد وآبا تون بلند شید بیاید سر کار..

خب ما هم بچه بودیم وبی جنبه.شب تا صبح خوابمون نبرد .لباس شستیم واتو کشیدیم وواکس زدیم و سر وصفا دادیم و...و....وباد تو غبغبمون انداختیم که می خوایم بریم سر کار.

مامان هم که....نگو ونپرس.نمازو شکر وسفره ابالفضل و نذر ونیاز وکل وشباش و.... بعد هم خلایق.....زنگ روی زنگ. تبریک روی تبریک.

 

فردا صبح سر ساعت دانشگاه بودیم . پرسون پرسون جایی را که باید می رفتیم پیدا کردیم. کارگزینی. دروغ می گفتن که طبقه چهارمه .آخه تو پاگرد پله های پشت بام بود. وقتی می رسیدی اونجا نفست بالا نمی اومد.

 

_ سلام .برا کار اومدی؟ خب این فرم را پر کن.برو پی کارت .بهت زنگ می زنیم.

....

چند قرنی گذشت.باور کن ایندفعه طولانی تر شد.

یه روز تصمیم می گیری که زنگ بزنی ببینی چی شد؟؟؟

_ عزیزم ! خودمون بهتون زنگ می زنیم.

فردا دم ظهر یکی از بچه ها زنگ می زنه:

_ خورشید ! بدو بریم سر کار .انگار خبریه.

می ریم ترمینال. یک ساعت طول می کشه تا برسیم به شهر مورد نظر ودانشگاه مربوطه .ودو ساعت تا بریم وبرسیم به قله قاف کارگزینی. بازهم نفس نفس زنان .

چه خبره؟

_ باید برید آزمایشگاه وتشخیص هویت.

کجا؟

چند تا آدرس بهت می ده که بعدا هزار بار آرزو می کنی کاش نداده بود. مخصوصا آدرس مرکز بهداشت را که....بگذریم.

فردا صبح .کله سحر راه می افتید. گشنه.(فرقی نداره.تو بگو گرسنه.) البته خوب شد یه کمی آب خورده بودیم ها.(این را بعدا به مریم گفتم، همکارم!!!!)

اول رفتیم کنار قبرستون همون جایی که اشتباهی آدرس داده بودند.بعد بیمارستان تا بفهمیم که شبکه بهداشت با مرکز بهداشت فرق داره.شبکه بهداشت همونجاییه که بعد رفتیم. همونجایی که اول پول می گیرند. بعد خون.(فرقی هم نداره) بعد هم دوتا چیز دیگه. (می دونی که من با ادبم نمی تونم بگم چی!)

یکی از اون دوتا را راحت می شد داد. البته اینجا راحت می شد.تو مرکز بهداشت برا تست اعتیاد سخت بود .اخه....(ببخشید گلاب به روتون.من که همیشه با ادب بوده ام .این یکی را نادیده بگیر.بگم؟ خوب تو نخون.)

داشتم می گفتم گلاب به روتون . یه لوله آزمایش بهمون دادند به قاعده....چی بگم؟ آها به قاعده همون کوزه های دکتر جکی(برره).

که چی؟

_ته راهرو سمت راست.

من خل رابگو داشتم آستینم را بالا می زدم که رسیدیم به ته راهرو....صدای معصومه در اومد.ای وای اینجا که....(آخه ما خلایق بی سواد نمی دونستیم که برا اعتیاد آزمایش  خون نمی گیرن کلی آب خوردیم وغبطه به مریم).

اونروز اینقدر به مریم حسودیم شد....حتی تو همون شبکه بهداشت هم.اون ظرف پلاستیکی را که گرفت با عزم راسخ گفت من رفتم....شاخم داشت دراومد.....وای فکرش را بکن وقتی بیرون اومد ، پشت در چند تا پیرزن و پیرمرد بیچاره ایستاده بودند وسرنوبت دعوا می کردند....(باز هم ببخشید ها دیگه تکرار نمی شه قول میدم با ادب بشم.)

 

بگذریم از جزئیات.البته جز تست ریه وشنوایی سنجی ویکی دوتا تست دیگه جزئیات دیگه ای هم نبود.البته خنده دار بود (ولی نکته بی ادبی نداره که بخوام بگم)

 

القصه:

نه!هنوز مونده. بانک رفتیم . یه مرکز کپی رفتیم. آگاهی رفتیم . پست مرکزی رفتیم.دفتر خدمات پستی رفتیم.....

گفتم آگاهی .مثل مجرمها ازت اثر انگشت می گیرن. یعنی با همون شدت وحدت. از همه انگشتها جدا. ویه بار از تمام انگشتها باهم.هم چپ ، هم راست. آخه باید بفهمند که قبلن سوء پیشینه داشته ای یانه ؟

 

اه من چقدر حرف زدم.یادم رفت اصل مطلب را بگم. مدیریت یک دقیقه ای.

باز هم گفتند بعدا زنگ می زنیم.

خب یک شنبه ها ساعت 4 کلاس زبان دارم.چی شد؟ساعت 12 ظهر از دانشگاه تماس گرفتندکه چی؟

_ لطف بفرمایید ساعت 4 تشریف بیاریدجلسه.

جسارتا نمی شدیه مدت زودتر اطلاع بدید؟

چرا اتفاقا نیم ساعت قبل هم زنگ زدم تلفنتون اشغال بود.....

(هی به مامان می گم اینها مدیریت ندارن هی مامان جبهه میگیرن:

عزیز من اینها می خوان بفهمن چقدر شما اهل کارید.خدا بیامرزه بابات را .تو دوران جنگ همیشه آماده باش بودند....والخ)

تصمیم خودم همونی بود که اجرا نشد. مامان گفتند باید بری.زبان همیشه هست کار تو این دوره وزمونه پیدا نمی شه....16 تومن پول دادی که دادی.اپسنت فیل می شی که بشی. اگه کارتو از دست دادی؟؟؟؟....وباز هم، الخ)

 

تنها کاری که می تونستیم بکنیم این بود .ناهار، نماز، اتوبوس..... ورفتن و همون طبقه 4 و انتظار.

یه کم که گذشت پیغام اومد برید یه ساختمون دیگه محل جلسه عوض شده و......بازهم انتظار.

.......

ربع ساعت مونده به 5 تشکیل شد. علت معلوم بود آقای رییس نیومدند. 3-4 نفری از مسوولین بودند  که اینقدر به هم تعارف کردند که کم کم داشتم تصمیم می گرفتم خودم جلسه را شروع کنم.

«به نام خدا

ابتدا تبریک می گم ورودتون را به دانشگاه آزاد اسلامی......کمتر کسی این توفیق را پیدا می کنه که کارمند دانشگاه آزاد اسلامی بشه....به برکت دانشگاه آزاد اسلامی ازاین پس شما می تونیدافتخار کنید که در این دانشگاه کار می کنید....عزیزان فراموش نکنید که در این دانشگاه دانشجو حرف اول را می زنه.....(بعدا فهمیدم فقط خودم نبودم که داشتم منفجر می شدم...آخه می دونی با وجودی که بچه های دانشگاه آزاد تو امتحان ورودی سهمیه داشتند فقط یکی از قبولی ها دانشگاه آزادی بود.)

خب وقت شما رانمی گیرم آقای مهندس بفرمایید»

«بنام خدا.

من هم به نوبه خودم تبریک می گم.ورودتون را. وسالروز تاسیس دانشگاه آزاد را....وقتتون را نمی گیرم.آقای فلانی بفرمایید.»

 

«بنام خدا

بگذارید چند نکته مدیریتی بگم . یکی از اصولی که شما رعات باید بکنید اصل فرماندهی واحد است یعنی....الخ. خانم فلانی بفرمایید».

 

«سلام عرض می کنم به همه دوستان وهمکاران خودم .یه سری برگه هست که الان بینتون پخش می شه همه موارد لازم تو این برگه ها نوشته شده. موفق باشید.

از پس فردا راس ساعت 8 باید بیاید سر کار.»

اینهمه وقت بذار وعلافی بکش که چی ؟ دو تا برگه بهت بدهند که از همون اول هم می شد داد.بازهم خدا پدر یکی از بچه ها را بیامرزه که همه سوالهای باقی مونده را پرسید.(والبته پدر مادرش را که مجبورش کرد بره به این جلسه کذایی...)

 

 

خب نتیجه؟

امروز پس فردا بود. 5/7  اونجا بودیم.نگهبان دم در،  ساعت ورودمون را که ثبت کرد گفت گفته اند که برید منزل باهاتون تماس می گیرن.آقای رییس مسافرت تشریف دارند.

 

همین.

والبته مطمئنم که این ماجرا:

 

ادامه دارد....

 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظروزسه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

از وقتی که تصمیم گرفتم فرار نکنم  دیوارهای شهر کوتاهتر شده اند.

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظروزجمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

میدونی ؟ خیلی حرفها هست که نمی شه زد.خیلی چیزها هست که نمی شه گفت.وخیلی از آدمها هستند،که نمی تونند خیلی از حرفها را به زبون بیارند .من.من .من. من از اون خیلی ها هستم با یه عالمه چرا تو ذهنم.مثلا اینکه چرا من از اون خیلی ها هستم؟ومهمتر اینکه چرا باز هم تو بهم نگاه می کنی؟آخه چرا منو تحویل می گیری؟

اون موقعها ماشین حسابم رو برمی داشتم وحساب میکردم.باخودم می گفتم حتمن می خوای همه خوبیهام را جواب بدی تا بیحساب بشیم تا به قولی حجت تموم بشه.تا بعد من نتونم شکایتی کنم وبگم آخه چرا...؟

بعد فکر میکردم شاید بیشتر از اونکه فکر می کردم خوب بوده ام که هنوز بی حساب نشده ایم.

اما مدتهاست که مطمئنم که بی حساب شدیم وتو هنوز هم............آخه چرا؟

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظروزجمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


به نام خدا.سال نو مبارک. من برگشتم.

خبر شهادت شهید صیاد که از تلویزیون پخش شد ناراحتی بابارا به وضوح می شد دید.

می گفت مثل صیاد شیرازی مسئول کم پیدا میشه.

بعد هم تعریف کرد که یه زمانی رفته بودم بیمارستان ارتش برای معاینه گوش (بابا تو قسمت هدایت آتش توپخونه بود ومی دونی هم که توپخونه با گوشهای آدم چه می کنه.؟!!)یه استوار کنارم بود که خودش را به موش مردگی زده بود برا فرار از جنگ .داشتیم با هم صحبت می کردیم که آقای صیاد اومد مث یه سربازساده.برخلاف بقیه .بدون محافظ وگماشته....(ظاهرا ایشون هم برا  معاینه گوش اومده بود.)همصحبت ما تا آقای صیاد را دید دوید طرفش .خوشحال از اینکه یه آشنای کله گنده پیدا کرده.اتفاقا شهید صیاد هم به گرمی تحویلش گرفت.اما وقتی تقاضا کرد که آقا من زن وبچه دارم یه کاری کنید نرم جبهه....ساکت شد و اخمهاش در هم رفت.....چیزی هم نگفت ورفت.

 

بعداز اینهمه ننوشتن وقهر کردن ازخودم اینو نوشتم که به یاد خودم بیارم که صیادی که «لایق شهادت بود» ؛ یک شبه شهید صیاد شیرازی نشده.

 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظروزدوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥


عيد

خداجون! به ما  کمک کن که در سال جديد هر روزمون عيد باشه!

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظروزدوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

سال نو مبارک

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظروزشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤


توپ بسکتبال

سلام

ما امروز عیدی مون را گرفتیم. یه حساب سر انگشتی کن .12=15-27

خب فهمیدی حداقل چند روز قشرآسیب پذیر مستمری بگیر سر کار گذاشته شده بوده؟

قشر آسیب پذیر!!!!!

توپ بسکتبال.(نه اون توپ فوتبال کذایی که هرکی تو زمین رقیب می اندازه بلکه)توپ بسکتبال که همیشه تو سرش می خوره وفقط برا گل زدن به حریفه که بالا انداخته می شه و حلوا حلواش می کنن.

 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظروزشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

سلام.

از چند تا چی حسابی بدم می آد:

ويروس.مهديس ومحمد وقتی می نويسم.وخونه تکونی.

راستی ۸ مارس گذشت يه مطلب به مناسبت ۸ مارس طلبت.بر می گردم . قول می دم .

 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظروزجمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤


امتحان

به نام خدا

سلام به همه اونهایی که به خورشید سر می زنند...(این هم از اون حرفها بود.آخه کیه که به من سر بزنه؟؟؟)

بحمدالله بالاخره امتحانم را دادم و نجات پیدا کردم.(البته تا اعلام نتایج.بعدش هم که خیلی کار دارم. آبغوره گیری و از این جور مسائل زنانه می دونی که....)

نمی دونی چقدر خسته ام .(البته نه از خونه تکونی.)احساس می کنم تو این مدت اصلن به خودم نرسیده ام. احتیاج به یه دل تکونی حسابی دارم.شاید هم یه مدت زندگی کردن تو یه شهرخالی از سکنه.یه جای دنج که بشینم و فکرکنم .یه جایی که بتونم نگاه کنم ببینم کجای روزگار هستم؟؟!!!!.

باید بفهمم که چقدر از من خودمم وچقدرش دیگرونند.

 

 

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظروزیکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤


فقط...

سلام

می خواستم بگم:...هيچی

فقط

التماس دعا.

نوشته : خورشيد خانوم در ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظروزسه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤